محمد خزائلى
117
شرح بوستان ( فارسى )
چنين آدمى مرده به ننگ ( 1 ) را ، * كه بر وى فضيلت بود سنگ را نه هر آدميزاده از دد به است * كه دد ز آدميزادهء بد به است به است از دد ، انسان صاحبخرد ، * نه انسان كه در مردم افتد چو دد چو انسان نداند بجز خورد و خواب ، * كدامش فضيلت بود بر دواب ( 2 ) سوار نگونبخت بىراهرو ، * پياده برد زو به رفتن گرو كسى دانهء نيكمردى نكاشت ، * كزو خرمن كام دل برنداشت نه هرگز شنيديم در عمر خويش ، * كه بد مرد را نيكى آمد به پيش حكايت ( 16 ) [ گزيرى به چاهى در افتاده بود . . . . ] گزيرى ( 3 ) به چاهى در افتاده بود ، * كه از هول او شير نر ماده بود بدانديش مردم بجز بد نديد ، * بيفتاد و عاجزتر از خود نديد همه شب ز فرياد و زارى نخفت ، * يكى بر سرش كوفت سنگى و گفت : تو هرگز رسيدى به فرياد كس ، * كه ميخواهى امروز فريادرس ! همه تخم نامردمى كاشتى ، * ببين لاجرم بر ، كه برداشتى كه بر جان ريشت نهد مرهمى ؟ * كه دلها ز ريشت بنالد همى تو ( 4 ) ما را همى چاه كندى به راه * به سر لاجرم درفتادى به چاه دو كس چه كنند از پى خاص و عام ، * يكى نيكمحضر دگر زشتنام يكى تشنه را تا كند تازه حلق ، * دگر تا به گردن درافتند خلق اگر بد كنى چشم نيكى مدار ، * كه هرگز نيارد گز ( 5 ) ، انگور بار نپندارم ، اى در خزان كشته جو ، * كه گندم ستانى بوقت درو